+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 7:9  توسط مونی
|
یه آپ کوچولو
سلام . ساعت ۷ صبحه . امروز سه شنبه است و من خیلی خوشحالم . چون سه روز تعطیلم . فردا که چهارشنبه است و شهادت امام صادق(ع) است و پنج شنبه و بعدش هم جمعه ...
فقط امیدوارم بهم خوش بگذره ... فقط امیدورام اتفاقی نیفته که این تعطیلات منو خراب کنه ... باید نهایت استفاده رو ببرم ... 
راستی امشب شب تولد داداش جونمم هستش . میخواهیم همگی شام بریم بیرون 
دیگه بیشتر از این وقت ندارم بنویسم باید برم سر کار ....
فعلا ... در ضمن مموش دیشب سمنان بود . آخر شب برگشت تهران . مسابقه داشتن ....
اما باختن....


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 3:21  توسط مونی
|
+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 10:12  توسط مونی
|
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 10:26  توسط مونی
|
سه شنبه ۱۴ مهر
شاید بتونم بگم دیشب بدترین شب زندگیم بود . انقدر گریه کردم که صبح که میخواستم از خواب بیدار بشم چشمام باز نمیشد . انقدر پف کرده که با خجالت اومدم سرکار و همش سرم پائینه که کسی منو نبینه.
دیروز تا ساعت ۵ ازش بیخبر بودم . یه اس ام اس دادم که چطور میتونی ۴ روز بدون من سر کنی و در جواب برام نوشت : "تهران نیستم و حالا حالاها هم برنمیگردم . مواظب خودت باش "
سریعا بهش زنگ زدم . انگار واقعیت داشت . توی جاده بود . رفته بود شاهرود . دیگه نتونستم صحبت کنم و تلفن رو قطع کردم . باز فکر کردم داره شوخی میکنه ... باورم نمیشد که بدون خداحافظی با من .... بدون اینکه بیاد ببینمش رفته باشه ... زنگ زدم به مادرش ... اما واقعیت داشت ... وقتی مادرش گفت رفته دیگه نتونستم جلوی اشکامو بگیرم و مثل یه بچه کوچیک شروع کردم به گریه کردن ....
انقدر گریه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد ....
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 8:38  توسط مونی
|